X
تبلیغات
دل نوشته های یک دیوانه

دل نوشته های یک دیوانه

قطعا روزی صدایم را خواهی شنید... روزی که نه صدا اهمیت دارد و نه روز..

چشمان من

شب در چشمان من است

به سیاهی چشمهایم نگاه کن

روز در چشمان من است

به سفیدی چشمهایم نگاه کن

شب و روز در چشمان من است

به چشمهای من نگاه کن

چشم اگر فرو بندم

جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391ساعت 7:6 PM  توسط مهسا  | 

آدما............


آدما مثل کتابا مي مونن ... بعضي از اونا جلد زرکوب دارن بعضي از اونا جلد ضخيم ، بعضي از آدما جلد نازک دارن، بعضي از اونا ترجمه مي شن و بعضي از اونا همين طوري مي مونن ...بعضي از آدما تجديد چاب مي شن و بعضي ها هم فراموش مي شن . . . از روي بعضي از آدما بايد مشق نوشت و بعضي از آدما رو نخونده بايد دور انداخت.





+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:42 PM  توسط مهسا  | 

محبت

تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم،

محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 2:1 PM  توسط مهسا  | 

قطار می رود

     تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من  چقدر ساده ام

 که سالهای سال         

    در انتظار تو

 کنار این قطار رفته ایستاده ام 

و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:24 PM  توسط مهسا  | 

نوروز ۸۸

یا مقلب القلوب والابصار
يا مدبر الليل والنهار
يا محول الحول والاحوال
حول حالنا الي احسن الحال

*عیدتون مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 4:35 PM  توسط مهسا  | 

آه باران. . .

ریشه در اعماق اقیانوس دارد - شاید-

                       این گیسو پریشان کرده

                               بید وحشی باران.

یا نه، دریایی ست گویی، واژگونه، برفراز شهر،

                                            شهر سوگواران.

هر زمانی که فرو می بارد از حد بیش

ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر ، با تشویش:

رنگ این شب های وحشت را

                               تواند شست آیا از دل یاران؟

 

چشم ها و چشمه ها خشک اند.

روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ،

هم چنان که نام ها در ننگ!

 

هرچه پیرامون ما غرق تباهی شد.

آه، باران، ای امید جان بیداران!

بر پلیدی ها - که ما عمری ست در گرداب آن غرقیم -

                                       آیا، چیره خواهی شد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 2:39 PM  توسط مهسا  | 

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

گرچه در خویش شکستیم صدایی نکنیم

 یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 1:7 PM  توسط مهسا  | 

سلام...

به نام او که جاوید است

 

خدایا مرا آن ده که آن به...

امروز درست بعد از 5 ماه اومدم تا وبلاگمو که هنوز زمستانی مونده سرو سامان بدم و توش یه کم گل کاری کنم. خوشبختانه من از اون دسته بچه خرزنایی نیستم که موقع امتحانا برای کامپیوتر استراحت مطلق تجویز می کنن، من پسوردمو فراموش کرده بودم به همین دلیل نیومدم .

در اولین ورودم هم نمی خوام چیز زیادی بنویسم به همین دلیل به این چند خط بسنده می کنم اما از این به بعد سعی می کنم هرهفته آپ کنم . 

راستی برای تمام دوستایی که این هفته کنکور دارن هم آرزوی موفقیت می کنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 2:24 PM  توسط مهسا  | 

نمی دونم الان چند وقته چیزی ننوشتم مهمم نیست بالاخره برای آدم کار پیش می یاد نمی تونه بنویسه اینا هم مهم نیست. راستش می دونید چیه؟ من فردا امتحان زبان دارم و از اونجایی که اصولا زبانم فوله(نه تورو خدا دست نزید . چرا تشویق ؟ بیشتر از این خجالت زده نکنید) به حالت کاملا بی خیال نشستم اینجا یه کم می نویسم، یه کم چیکن بازی می کنم، یه کم در سایت های مختلف می گردم و ... (البته دقت داشته باشید که مادر بنده فعلا خونه نیست).

در کل روزهای خوشی رو سپری می کنیم. یه پسرخاله مدل 2008 به نام پارسا. ک به جمع ما اضافه شده. الان که به نوشتم نگاه می کنم لذت می برم (به به ببین چی عالی نشسته روی قالی / به به ببین کلوچه نوشته مون چه لوچه/ و از این قبیل اشعار برای نوشتم می خونم) یک اس ام اس سرشار از پارادوکس همین الان به دستم : شب بود و خورشید به روشنی می درخشید. پیرمردی جوان یکه و تنها همراه با خانواده اش در سکوت گوش خراش شب، قدم زنان ایستاده بود. یه آدم بی کار برام زده امروز چند چند می بریم. واقعا به نظر شما چند چند می بریم؟*

 * لطفا پاسخ خود به آدرس mahsac2010@yahoo.com و mahsa19992.blogfa.com و یا صندوق پستی ... ارسال کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 11:14 AM  توسط مهسا  | 

خدایا

به من زیستنی عطا کن

که در لحظه مرگ

بر بی ثمری  لحظه ای که برای زیستن گذشته است

حسرت نخورم

و مردنی عطا کن

که بر بیهوده گی اش سوگوار نباشم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 5:16 PM  توسط مهسا  |